کدامینش را ندارم،
یا جا گذاشته ام در امتداد راه
که نابلدم.
مسدود بوده ام که اینهمه یبس می بینم؟
اما نه،نه
در سایه ساردشت نطفه بندم
به رهایی بی باکانه تاخته ام،
به وسعت نیمه ی آزادی
به گمان وسیع،خود کوتاه بوده ام؟
این همه دیوار از چیست؟
ابن همه انسداد
آه،انسداد
منفورترین لفظ دنیا در من
که از صفرای عیاش پدرم را گرفت
تا درونیات فکر مرا
از چه مردمک چشمم در آخر مسیر
لال می شود،
مسخ می گردم در هر انتها
و به ابتدای دیگر به دشواری خواهم رسید.
اینهمه سوال در سرتاسر زندگی من،از چه؟
این همه چرا وبی جواب
چرا؟
هنوز هم شکسته دست،به سختی می نویسم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 23:32  توسط mool...(حنا)
|
به پدر سفر کرده ام؛
که اولین سالی بود برای پیشدستی تبریک روز پدر زودتر از همه از خواب بیدار نشدم.
به آسودگی بر ما گذر کرد
پس از اندوختن های سالیان در خویش
وتقدیم با عشق بر ما
درگذشت
ودراو بسیارشکستیم
ومن،
تا آخرین ثانیه ام بر او سخت محتاجم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 11:30  توسط mool...(حنا)
|
مرا فراغ بال دهید،
می خواهم در حکمرانی این دردها،
خود را بیابم.
در حاشیه ها اسیرم مکن؛
که درقلمرو این سرگشتگی،دیگر از این ریزطلب ها گذشته ام.
در امتداد این عبور،
به حال پاک خود رهایم کن،که در تکاپوی انسان شدن،
مقصود ازلی را بیابم.
نمی گویم هم صدایم باش،اما
فریاد خسته وتنهایم را خاموش مکن،
که همین ضعیف نوای تاکنون مطیع،
در پی زیادگی توان ارتعاشش می خواهد،
خود را بشناسد.
به بیهودگی واسارت های معمول دیرین،
پرواز روح وتوان انرژی های زیستنم را مگیر،
که من به باورمی دانم
در این بندها،خویشتن را گم کرده ام
می دانم که شفافیت وفلسفه هستی ام را،
خرافات بندهای زنان مدفون کرده.
باید به رهایی برسم،
در جاده خودشناسی ،که تو صعب العبورش ساخته ای.
بگذار راهم را خود بیابم که به تعدد آدمیزاد،
راه است برای رسیدن؛
دوراه را نمی توانی یکی کنی،
به همان سانی که انگشتان دست به تفاوت پایدارندو
یکی نمی شوند.
به پیله دست می بری،پراونه را از پروانگی باز داری؟
نادانسته،به خیال خیر،
مرا به سان کرم فلج، مکن
به صرف اینکه مرد شده ای و
به باور نادرست مردان
اسیر کردن وظیفه توست.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:54  توسط mool...(حنا)
|
نمی دانم در این پسین تنگ،
از چه رو دلم عجیب هوای مهرداده ای کرده است،
بی مهر.
سرکشُ افسونگری وحشی تبار،
ساده ای در هم پیچ وغرورمدار،
بی نشان تر از مسیح،
پدیدارتر از خدا
نهفته در من سالها
نشسته بر دل به تازگی ساقه های ترد.
نمی دانم در این وقتُ تنگ ها،
از حال وهوای تنگ دلی ها چه می خواهم؟
که پس از اینهمه نزدیک های با فاصله،
پس از این همه دریغ،
هنوز بند بندم فریادش سر می دهد.
این را چه می نامند؟
تنگی سینه ای در سالهای متوالی
فقط به خاطر غفلت چشمانم در لحظه ای زلال؛
بگو هم قفس،
این را چه می نامی؟
+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:3  توسط mool...(حنا)
|
به رضا،که در دنیا فقط تاب رنجش اورا ندارم
من چه می خواهم؟
چه می توانم بخواهم؟
وقتی حتی برادر خونیم با من بی مهر است،
بر سر تفاوت عقیده
همان جنجال معمول این ولایت کهن و وسیع.
او چه تفاوت بادشمن سلاح به دست من دارد؟
پس انسانیت مورد ادعا واحترام مورد هجوم کجا جا مانده؟
معذرت اگه تند رفتم می دونم همش به خاطر خودمه.
+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 11:34  توسط mool...(حنا)
|
به رییس عزیزم که غرور کاذبش هرروز بیش از پیش به آتش این احساس واقعی در من دامن می زند.
واین ترک خوردن ها،
آخربه خرد شدن می کشاندم
این فخر بی سبب،
این حس قدرت پوچ
از چه بر سر ما زنان است؟
تفاوت در چیست؟
جز این که اموری از ما ساخته است
که مردان به اسم مردو
به رسم مرد نه،
تنها ادعای پوچش را
با خود یدک می کشند؟
اکنون گلویم با بغض اسیر،دیوار وعصیان،
هم نوا شده
آیا تولدی دیگر برای من نیز در راه است؟
اما همیشه این جبر در سرزمین من حکمفرمست
واین گناه من و هم جنس من است که اینگونه،
خود را کم پنداشته ایم.
این حسرت از اجداد من باقیست
که در این دخمه ی محدود به خودخواهی از آن تعبیر شد
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:45  توسط mool...(حنا)
|
برای چیدن آخرین جمله ی جهان،
کلمه کم آورده ام
لطفا حروف روشن رازداران را آزاد کنید!
آزادشان کنید!
آنها فرزندان فرصت گریز هزاره ی نان اند،
که در پایداری خویش
جهان را از پیر شدن باز می دارند.
آزادشان کنید!
پرستویی که امروز قفس نشین شماست،
فردا عقاب قفل شکنی خواهد بود
که به قله ی مه گرفته ی قاف هم قناعت نخواهد کرد
آزادشان کنید!
آنها کامل ترین کمر بستگان باران اند،
که ما رویاهای بی گرگ خویش را
در آهوترین پیراهن بی فریبشان شسته ایم.
آزادشان کنید!
پروانه ای که از آواز آتش گذشته است
دیگر از گر گرفتن بر باد رفته ی خود، نخواهد ترسید
تنها در تلاوت مخفی ما تکثیر خواهد شد؛
مثل ستاره در آسمان
ترانه در کوه
کلمه در کتاب
هی رفته برآب دریاب!
آخرین جمله ی جهان ما ،
علاقه به آزادی آدمی ست،
که در چیدن چلچراغ آن
کلمه کم نمی آوریم.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 21:1  توسط mool...(حنا)
|
همیشه خواسته های باارزش تاوانهای خیلی سنگین می طلبند،و می بینیم بابت این باارزش پنهان چقدربی ارزش شدنمان رایادآور می شوند.اینجا نه اندیشه ارزش دارد ونه عقیده ونه حتی جان آدمها،اینجا ارتش 70میلیونی زورش به پروار لبنانی و پدر پیر مملکتش نمی رسد.
اکنون با بغضی خسته وعقده ای در گلو گره خورده،با کوله باری از درد و رنجشی حاصل از ترس جهت زیستن در وطنم با تمام وجود مرگ را می طلبم،که مرگ گریستنی نیست،خفقان مرگ بار گریستنی است.
بیا ای دوست،بیا تا اجتماع 2نفره هم قدغن نشده یکدیگر را بغل بگیریم.بیا تا تمام حسرت ترسهایم را،در آغوش گرم و مجروحت بگشایم.بیا و دستانم را به یاری بفشار که می دانم یاریمان را هم خواهند گرفت،کنون فقط حریم امن آغوش یاوری است که تسکینم که نه،سر گشاده شده عقده هایم را دوباره سرپوش می گذارد.
باور کن درد را در این پیکر مجروح حس نمی کنم،جز در قلب شکسته ام،و لحظه به لحظه در پی مرهمش،سرگشته ترمی اندیشم به چاره دور از ذهن.
قلبم شکسته،از ضربات دیدن برادرم که خود را در قالب غول سیاه،با سایه ای شوم،چو دیوار بر سر من و هم کیشان بی دفاعم خراب کرد.دلم شکسته از اغفال جوانی که اکنون باید حامی من باشد و درغفلت و فریب،مرا به سوژه ای و اسکناسی می فروشدو فراموش می کند حرف من،حرف اوست.ببین با ما چه کرده اند؟!!ما را چه شده؟!!اکنون اگر فریادم را خاموش کنند،با دست می نویسم،اگر دستم را بشکنند،با دهانم قلم می گیرم،اگر لب و زبانم را ببرند،با چشمانم می گویم.اگر کورم کنند،با جان و دل می گویم،و اگر مرا بکشند باخونم خواهم نوشت
که خون راعلاجی نیست وپیامی جز رسوایی.
من جوان این مملکتم،آینده از آن من است،من میدان خالی نمی کنم،من انسانم و حقی جز انسانیت نمی خواهم.تا پایان ایستاده ام به پای آزادی و می دانم که میرسم.نه بیدم که به بادی بلرزم و نه کلاغی که به هویی پر بزنم مرا از سلاحت نترسان که مثل من بسیار است..من در این سرزمین زندگی می کنم،پس آنگونه که می خواهم می سازمش،نه آنگونه که تو ویرانش کرده ای و......آنگونه که انسانیت حاکم است.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 21:0  توسط mool...(حنا)
|
وقتی گوزن قدر پیر میشود،
پای از جنگل بیرون می کشد
و تمامی گوزنها
رو به ردپایی می روند،
این است زوال کانون گوزنها؛
اکنون گوزن پیر ما،
به آرامی خفته
ومن دراندیشه پاشیدگی خاندانم
وبه زودی عروسکهایم به قسمت های2به1تقسیم خواهد شد.
چه اندوهبارست قانون زوال.
+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 18:7  توسط mool...(حنا)
|
بابا یکی نیست به این سید بگه خدا رو کولت،60درصد جامعه ی ما قشر روستایی وکم سوادن،به خدااینا اهل قلم نمی دونن چیه!!
مملکت داری هم قلم می خوادهم عَلَم هم درهم.
سید به کی قسم بخورم که قشر 60درصدی ما با یه 5هزاری فریب می خورن؛تو که از جو شاد تبلیغات انتخاباتی سوءاستفاده که استغفرالله،استفاده کردی،خوب به دل قشر 60درصدی هم می رسیدی دیگه.!!!!!؟؟؟
------------------------------------------------------
هی نشستن گفتن برو از بین بدوبدترکه استغفرالله خوب وخوب تر،خوبو انتخاب کن،هرچی گفتم:خوبترتعیین شده،کسی باور نکرد،گفتم خوب وخوب تر هردویکی اند،ما داریم سرگرم می شیم،......
بابا ما چرا ما نمی خوایم بفهمیم برای ساختن دیوار راست،شالوده رو دوباره برمی دارند.وقتی خشت اول کجه که ثریا راست نمی شه،اینو از قدیم الایام می گیمو خودمون باورش نداریم.
بیا حداقل تاچهارسال بعدی فقط بهش فکرکنیم،فقط فکرکنیم که شالودمونوباید عوض کنیم تادیوارمون راست بشه.اول فکر بعد عمل.
+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 18:3  توسط mool...(حنا)
|